اون بیرون چه خبره؟
اینو یکی ازته یه غار توی دلم هی ازم می پرسه! سرم که بالا باشه میخوام زندگی لجن رو قورتش بدم.
با شعر برمیگردم ...
نظرات ()چون تو کردی حدیث عشق آغاز
پس چرا قصه شد دگرگون باز؟
من ز عشق تو پرده بدریده
تو نشسته درون پرده به ناز
تو ز من فارغ و من از غم تو
کرده هر لحظه نوحه ای آغاز
من چو حلقه بمانده بر در و تو
کرده ای در به روی بنده فراز
آمدم با دلی و صد زاری
بر در لطف تو،ز راه نیاز
من از آن توام،قبولم کن
از ره لطف یکدمم بنواز
آمدم بر درت به امیدی
نا امیدم ز در مگردان باز
(عراقی)

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست
گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد
آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست
از آتش سودای تو و خار جفایت
آن کیست که با داغ نو و ریش کهن نیست
بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست
اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست
در حشر چو بینند بدانند که وحشی ست
آنرا که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست
(وحشی بافقی)

...آوخ که چو روزگار برگشت
از من دل و صبر و یار برگشت
برگشتن ما ضرورتی بود
و آن شوخ به اختیار برگشت
پرورده بدم به روزگارش
خو کرد و چو روزگار برگشت
غم نیز چو بودی ار برفتی
آن روز که غمگسار برگشت
رحمت کن اگر شکسته ای را
صبر از دل بیقرار برگشت
عذرش بنه ار به زیر سنگی
سر کوفته ای چو مار برگشت
زین بحر عمیق جان به در برد
آنکس که هم از کنار برگشت
من ساکن خام پای عشقم
نتوانم از این دیار برگشت
بیچاره گیست چاره ی عشق
دانی چه کنم چو یار برگشت؟
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ی کار خویش گیرم ...
(سعدی)

چون نیست ز هرچه هست جز باد به دست
چون هست بهرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
پندار که هرچه نیست در عالم هست
(خیام)
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو به جان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دل شکستگان نزدیکیم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست
(ابوسعید ابوالخیر)
باران به سر گرم دلی بر می ریخت
بسیار چو ریخت چست در خانه گریخت
پر می زد خوش بطی که آن بر من ریز
کاین جان مرا خدای از آب انگیخت
(مولوی)

نظرات ()سلام!
یادداشت زیر از میشل فوکوی روزنامه نگار است. راستش برای ما که عادت داریم فوکوی "فیلسوف" را با چشمانی گرد شده بخوانیم و توی دلمان بگوییم " آی اعجوبه "، مثل باستان شناسی دانش اش یا نظم گفتارش یا مراقبت و تنبیه اش، خواندن این نوشته شسته رفته خیلی عجیبه و جالب!
از کتاب با قطع جیبی "ایرانی ها چه رویائی دز سر دارند؟" انتشارات هرمس که مجموعه نوشته های فوکوست بعد از دو سفرش به ایران در گیرو دار انقلاب اسلامی. ترجمه ی حسین معصومی همدانی که الحق روان است.
یکی از یادداشتهایش را انتخاب کردم و خواندن این کتاب فوق العاده و بسیار کم حجم را شدیدا توصیه می کنم.
این یادداشت از این جهت انتخاب شد که برای حلقه ی جامعه شناسی ها اشارات بسیار جالب توجهی داره. نکاتی که در تحلیل های انقلاب چندان غریب نیست و همه ما حالا کمابیش این مطالب را می دانیم اما فوکو در داغی انقلاب این را گفته. "آی اعجوبه!"

شاه صد سال دیر آمده است
تهران. هنگام عزیمت از پاریس به صد زبان به من گفته بودند: «ایران دچار بحران نوسازی شده است. یک حاکم خودستا و بی لیاقت و مستبد هوای رقابت با کشورهای صنعتی را دارد و چشم به سال دو هزار دوخته است. اما جامعه ی سنتی نمی تواند و نمی خواهد با او همراهی کند، این جامعه ی زخم خورده از حرکت می ماند، به گذشته ی خود می نگرد و به نام اعتقادات هزار ساله از یک روحانیت واپسگرا پناه می جوید.» و چندین بار تحلیل گران ماهر را دیده بودم که به جد از خود می پرسیدند که چه نوع حکومتی می تواند ژرفای ایران را با نوسازی ای که برای آن لازم است آشتی بدهد: یک نظام سلطنتی لیبرال؟ یک نظام پارلمانی؟ یک نظام ریاست جمهوری قدرتمند؟ وقتی به تهران رسیدم این پرسش ها توی کله ام بود و از آن پس دهها بار آنها را مطرح کرده ام و دهها پاسخ شنیده ام: «باید که شاه سلطنت کند نه حکومت.» «باید به قانون اساسی سال 1324 ]قمری[ برگردیم.» «باید پیش از تصمیم گیری نهائی مدتی یک نایب السلطنه تعیین شود.» «شاه باید برای همیشه یا برای مدتی از صحنه بیرون برود.» «خاندان پهلوی چاره ای ندارد جز اینکه کشور را ترک کند و دیگر اسمشان هم به میان نیاید.» اما در هر حال، پشت همه ی این جوابها یک فکر اصلی است: «ما دیگر این رژیم را نمی خواهیم.» من از آنجا که بودم زیاد جلوتر نرفته ام. یک روز صبح، در یک آپارتمان بزرگ و خالی، که پرده های کشیده ی آن فقط به سر و صدای کم و بیش تحمل ناپذیر اتومبیل ها اجازه ی نفوذ می داد، با یکی از مخالفان شاه که به عنوان یکی از بهترین متفکران سیاسی کشور به من معرفی شده بود ملاقات کردم. پلیس به دنبال او بود. مردی بود بسیار آرام و بسیار محتاط؛ در حرکاتش چندان چیزی نمایان نبود،اما وقتی دست هایش را باز می کرد خراش های بزرگی توی دستش دیده می شد: تازگی سر و کارش با پلیس افتاده بود. چرا مبارزه می کنید؟ - برای اینکه استبداد و فساد را شکست بدهیم. - اول استبداد یا اول فساد؟ - استبداد فساد می آورد و فساد پشتوانه ی استبداد است. - نظرتان راجع به این حرف اطرافیان شاه چیست که می گویند برای نوسازی کشوری که هنوز عقب مانده است باید یک حکومت قوی داشت؟ و می گویند در کشوری که سازمان اداری درستی ندارد طبیعی است که نوسازی با خود فساد به همراه بیاورد. - چیزی که ما نمی خواهیم همین مجموعه ی نوسازی و استبداد و فساد است. - و همین است که شما اسمش را «این رژیم » می گذارید؟ - کاملا درست است. و یکباره نکته ی بسیار کوچکی به یادم آمد که دیروز،هنگام دیدار از بازاری که بعد از بیش از هشت روز اعتصاب هنوز درست باز نشده بود،نظرم را به خود جلب کرده بود. روی پیشخوان مغازه ها به ردیف، دهها چرخ خیاطی عجیب و غریب،از آن چرخ های پایه بلند و پر پیچ و تابی که در آگهی های تبلیغاتی مجله های قرن نوزدهم می توان دید،چیده بودند. این چرخ ها را طرح هائی به شکل پیچک،به شکل گیاهان بالا رونده،به شکل گل های تازه شکوفه کرده،که همه تقلید ناشیانه ی مینیاتورهای کهن ایرانی بود، تزیین می کرد. بر روی این کالاهای از رونق افتاده ی غرب که نشانه های یک شرق منسوخ را بر خود داشتند نوشته شده بود: »ساخت کره جنوبی.» در آن لحظه احساس کردم که در رویدادهای اخیر عقب مانده ترین گروه های جامعه نیستند که در برابر نوعی نوسازی بی رحم به گذشته روی می آورند، بلکه تمامی یک جامعه و یک فرهنگ است که به نو سازی ای که در عین حال کهنه پرستی است «نه» میگوید. بدبختی شاه این است که با این کهنه پرستی همدست شده است. گناه او این است که می خواهد، به زور فساد و استبداد،این پاره ی گذشته را در زمانی که دیگر خریداری ندارد حفظ کند. آری،نوسازی به عنوان پروژه ی سیاسی و به عنوان اساس دگرگون سازی جامعه در ایران به گذشته تعلق دارد. منظورم فقط این نیست که خطاها و ناکامی ها باعث شده است که نوسازی،به شکلی که شاه در این اواخر می خواست به آن بدهد،محکوم به شکست باشد. حقیقت این است که امروزه همه ی طبقات اجتماع همه ی اقدامات رژیم را از 1341 رد می کنند. از اصلاحات ارضی نه تنها زمینداران بزرگ بلکه دهقانانی هم که صاحب تکه زمینی شده اند اما پشتشان زیر بار قرض خم شده است و ناگزیر به شهرها می کوچند ناراضی اند زیرا پیدایش بازار داخلی عمدتا به سود محصولات خارجی بوده است. کاسب های بازار که شکل امروزی شهرسازی خفه شان می کند ناراضی اند. طبقه ی ثروتمند ناراضی است زیرا گمان می کند نوعی صنعت ملی به وجود خواهد آمد، اما حالا باید، به تقلید از کاست حاکم، سرمایه اش را در بانکهای کالیفرنیا بگذارد یا صرف خرید مستقلات در پاریس کند. مجموعه ی این شکست ها نوسازی ای است که دیگر خریداری ندارد. اما چیز دیگری هم هست، چیزی قدیمی تر که از شاه فعلی جدائی ناپذیر است،که علت وجودی اوست، چیزی که نه تنها بنیاد حکومت او بلکه بنیاد سلسله ی اوست. وقتی که در سال 1299 رضاخان در رأس لژیون قزاق به دست انگلیسی ها به قدرت رسید خودش را همتای آتاتورک نشان می داد. شاید غاصب تاج و تخت بود اما این کار را برای سه هدف کرده بود که از مصطفی کمال گرفته بود: ملی گرائی،لاییسیته و نوسازی. اما پهلوی ها هیچ گاه نتوانستند به دو هدف اول برسند. در کار ملی گرائی،نه خواستند و نه توانستند خود را از قید و بندهای ژئوپلتیک و ذخایر نفتی نجات دهند. پدر برای گریز از خطر روس ها زیر سلطه انگلیس رفت و پسر کاری کرد که حضور انگلیس و دخالت روس جای خود را به کنترل سیاسی و اقتصادی و نظامی آمریکا بدهد. کار لاییسیته هم بسیار دشوار بود زیرا در واقع مذهب شیعه بود که بنیاد اساسی آگاهی ملی را می ساخت؛ رضا شاه، برای اینکه این دو را از هم جدا کند، کوشید نوعی «آریاییگری» را زنده کند که تنها پایگاه آن افسانه ی خلوص آریایی بود که در همان زمان در جای دیگری داشت بیداد می کرد. اما برای مردم ایران چه معنی داشت که روزی چشم باز کنند و خود را آریایی بیابند؟ همان معنی را که امروز می بینند که روی ویرانه های تخت جمشید دو هزار و پانصدمین سال سلطنت را جشن می گیرند. سیاست جهانی و نیروهای داخلی از تمامی برنامه «کمالیست»، برای پهلویها استخوانی باقی گذاشتند که به آن دندان بزنند: استخوان نوسازی را. و اکنون همین نوسازی است که از بنیاد نفی می شود. آن هم تنها نه به خاطر انحرافهایش بلکه به سبب اصل بنیادیش. در احتضار رژیم کنونی ایران، ما شاهد آخرین لحظه های دورانی هستیم که کمابیش شصت سال پیش از این آغاز شده است:دوران کوشش برای نوسازی کشورهای اسلامی به سبک اروپائی. شاه هنوز هم به این مفهوم چنان چنگ زده است که انگار تنها علت وجودی اوست. من نمیدانم که آیا او هنوز هم به سال دو هزار چشم دوخته است یا نه، اما می دانم که این نگاه معروف او بازمانده ی دهه ی سوم قرن بیستم است. در ایران هم مثل اروپا از این تکنوکراتهای مکرر هستند که کارشان تصحیح اشتباهات تکنوکراتهای یک نسل پیش است. اینها از رشد حرف میزنند منتهی رشد حساب شده؛ از توسعه حرف می زنند و در عین حال از محیط زیست؛ و با احترام از بافت اجتماعی سخن می گویند. یکی از اینها به من می گفت که هنوز هم ممکن است کارها روبه راه شود؛ بعد از این نوسازی می کنیم ولی «معقول» و با توجه به «هویت فرهنگی»؛فقط به شرط اینکه شاه از خیالپردازی هایش دست بردارد. و بعد رو به دیوار کرد و عکس عظیمی را نشانم داد که در آن یک آدم کوچولو در لباس مبدّل مثل طاووس مست جلوی تختی جواهر نشان ایستاده بود. انگار می خواست به شیوه ی توکویل به من بگوید: «این است آدمی که باید با او بر ایران حکومت کنیم.» این شخص بلند پرواز، و چند نفری چون او،هنوز می خواهند با محدود کردن قدرت شاه و با خنثی کردن رویاهای او «نوسازی» را نجات دهند. غافل از اینکه امروز در ایران خود نوسازی است که سربار است. من همیشه تاسف می خوردم که چرا فساد، که این همه برای آدم های بی وجدان جاذبه دارد، علاقه ی آدم های شریف را اینقدر کم به خود جلب می کند. کدام رساله ای را در اقتصاد سیاسی، یا کتابی را در تاریخ یا جامعه شناسی، می شناسید که سفته بازی ها، سوء استفاده ها،اختلاس ها، و دوز و کلک هائی را که نقل و نبات امور بازرگانی و صنعتی و مالی ماست، به طور جدی و مشروح تحلیل کرده باشد؟ بالاخره در تهران گمشده ی خود را پیدا کردم. اقتصاددانی بود زاهد منش با نگاهی موذی. به من گفت: «نه، فساد بد اقبالی ای نیست که توسعه ی کشور دچارش شده باشد، فساد نقطه ی ضعف این سلسله نیست بلکه نفْس شیوه ی اعمال قدرت آن و سازوکار بنیادی اقتصاد است. فساد، ملات مجموعه ی استبداد و نوسازی است. توجه داشته باشید که در اینجا فساد گناهی کم و بیش پنهان نیست بلکه خود رژیم است.» و آن وقت بود که یک درس تمام عیار درباره ی «فساد پهلوی» به من داد،استاد دانشمند زیر و بم آن را می شناخت. به سبب موقعیت خانوادگی اش با ثروتمندان سنتی نزدیک بود و بنا بر این با دوز و کلک های قدیمی آشنائی داشت و به دلیل توانائی هایش شیوه های نو را هم خوب می شناخت. او به من توضیح داد که رضا شاه، این شخص گمنام که تنها با حمایت بیگانه به قدرت رسیده بود،چگونه در مدتی کوتاه با غنایم جنگی خود ( نخست مصادره ی بخشی از گنجینه های فئودالی و سپس تصاحب زمین های پهناوری در کنار دریای خزر )، جزء اقتصاد کشور شد. آنگاه سیستم «باند» فعلی را برایم توضیح داد: روش های مدرنی که از راه وام های دولتی، عملیات بانکی، و بنیادهای وام دهنده ای چون بنیاد پهلوی عمل می کنند؛ اما گاهی هم روش ها بسیار کهنه است، چون یکباره امتیازی به یکی از خویشان یا درآمد معینی به یکی از نورچشمی ها واگذار می شود. «ساختمان دست یکی از برادرهاست؛ مواد مخدر دست خواهر دوقلوی شاه است؛معامله ی اشیاء عتیقه دست پسر همین خواهر است؛ قند دست فلیکس آقایان است؛اسلحه دست طوفانیان است؛ خاویار به دولو سپرده شده است.» حتی کار پسته هم به یکی واگذار شده است. «نوسازی» به اختلاس غول آسائی میدان داده است: از برکت وجود بانک عمران، منافع اصلاحات ارضی آخر سر از جیب شاه و خانواده اش سردرآورده است؛ محله هائی که باید در تهران ساخته شود از پیش مثل غنائم جنگی تقسیم شده است. طایفه ی کوچکی که در این میان متنعم می شوند حقوق قشون اشغالگر را با طرح های توسعه ی اقتصادی می آمیزند؛و وقتی اضافه کنیم که دولت همه ی درآمد نفتی را که از شرکت های خارجی به او می رسد در اختیار دارد، و می تواند پلیس "خود" و ارتش "خود" را هم داشته باشد و با غربیها قراردادهای افسانه ای و چرب و شیرین ببندد، آن وقت میتوان فهمید که چرا مردم ایران به خاندان پهلوی به چشم یک رژیم اشغالگر نگاه می کنند. رژیمی با قد و قیافه و عمر همه ی رژیم های استعماری ای که از آغاز این قرن بر ایران حکومت کرده اند. پس تمنا میکنم که اینقدر در اروپا از شیرین کامی ها و شوربختیهای حاکم متجددی که از سر کشور کهنسالش هم زیاد است حرف نزنید. در ایران آنکه کهنسال است خود شاه است: او پنجاه سال،صد سال، دیر آمده است. او به اندازه ی حاکمان شکارگر عمر دارد و این خیال از رونق افتاده را در سر می پرورد که کشور خود را به زور لاییک کردن و نوسازی فتح کند. امروز کهنه پرستی و پروژه نوسازی شاه، ارتش استبدادی او و نظام فاسد اوست. کهنه پرستی خود رژیم است. پاورقی از کتاب: فوکو عنوان این مقاله را "بار سنگین نوسازی" گذاشته بود. این مقاله به فارسی ترجمه شد و دانشجویان، پس از بازگشائی دانشگاه در ماه مهر، آن را به دیوار دانشگاه تهران چسباندند.
نظرات ()