شلق شلق شلق شلق
شلق شلق شلق
شلق شلق شلق شلق
شلق شلق ...
(صدای بارون توی همه ی فیلم های جهان)
و یک شعر بعد ماهها...
مست است توی باغچه حالا درخت پیر
دنیای ناگزیر من آنجا نشسته است
اخبار با صدای بلند از تو گفته و
دنیای ناگزیر من اینجاست، مستِ مست
از بین خون و قحطی و باروت و اشک و درد
از خاورمیانه ی گند فلک زده
با بوی ترش نفت و لجن توی آسمان
اینجا دلم برای تو بدجور لک زده
از حرف های قبلی من دلخوری هنوز
ای قابِ عکسِ آنطرفِ پرده بر دکور
خم می شوند حادثه های جهان به تو
نفتی غلیظ می چکد از قاب شرّوشر
راهی نمانده است که حاشا کنم تو را
برگی نمانده است به جای تو رو کنم
دیگر غمت بزرگتر از سینه ام شده
باید تو را برای کسی بازگو کنم
من از دو سال پیش همینطور احمقم
وقتی که «بن علی» به سرش زد کنار رفت
اخبار را به عکس تو گفتم هزار بار
پرسیده است عکس تو از من: «بشار» رفت؟!
بی وزن هم قشنگ تر و واقعی تری
هی زور می زنم بروی توی قافیه
بوی بدی گرفته تمام اتاق و تو
فریاد می زنی که همین قدر کافیه
باید کسی به دختران اتوبوس و مترو بگوید
بوی عرق
با ادکلن محو نمی شود، حمام باید کرد
حالا که بوی تند عرق می دهی نرو
این بچه را ببین که تو نان آورش شدی
الکل برای این همه آشوب خوب نیست
شاید که انقلاب شد و رهبرش شدی
از س8ک8س توی باغچه مان با درخت پیر
هم8جنس8بازیِ تو و او پشت پرده ها
اخبار هم به غیرت من فحش می دهد
تا بوی تند و تیز عرق روی نرده ها
برگرد تا به کل جهان ثابت ات کنم
این لوله های نفت عزیزم کلفت بود
عکس تو پوزخند زد و پشت پرده ماند
آزادی تمام جهان حرف مفت بود
نظرات ()اون بیرون چه خبره؟
اینو یکی ازته یه غار توی دلم هی ازم می پرسه! سرم که بالا باشه میخوام زندگی لجن رو قورتش بدم.
با شعر برمیگردم ...
نظرات ()چون تو کردی حدیث عشق آغاز
پس چرا قصه شد دگرگون باز؟
من ز عشق تو پرده بدریده
تو نشسته درون پرده به ناز
تو ز من فارغ و من از غم تو
کرده هر لحظه نوحه ای آغاز
من چو حلقه بمانده بر در و تو
کرده ای در به روی بنده فراز
آمدم با دلی و صد زاری
بر در لطف تو،ز راه نیاز
من از آن توام،قبولم کن
از ره لطف یکدمم بنواز
آمدم بر درت به امیدی
نا امیدم ز در مگردان باز
(عراقی)

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست
گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد
آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست
از آتش سودای تو و خار جفایت
آن کیست که با داغ نو و ریش کهن نیست
بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست
اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست
در حشر چو بینند بدانند که وحشی ست
آنرا که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست
(وحشی بافقی)

...آوخ که چو روزگار برگشت
از من دل و صبر و یار برگشت
برگشتن ما ضرورتی بود
و آن شوخ به اختیار برگشت
پرورده بدم به روزگارش
خو کرد و چو روزگار برگشت
غم نیز چو بودی ار برفتی
آن روز که غمگسار برگشت
رحمت کن اگر شکسته ای را
صبر از دل بیقرار برگشت
عذرش بنه ار به زیر سنگی
سر کوفته ای چو مار برگشت
زین بحر عمیق جان به در برد
آنکس که هم از کنار برگشت
من ساکن خام پای عشقم
نتوانم از این دیار برگشت
بیچاره گیست چاره ی عشق
دانی چه کنم چو یار برگشت؟
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ی کار خویش گیرم ...
(سعدی)

چون نیست ز هرچه هست جز باد به دست
چون هست بهرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
پندار که هرچه نیست در عالم هست
(خیام)
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
درد تو به جان خسته داریم ای دوست
گفتی که به دل شکستگان نزدیکیم
ما نیز دل شکسته داریم ای دوست
(ابوسعید ابوالخیر)
باران به سر گرم دلی بر می ریخت
بسیار چو ریخت چست در خانه گریخت
پر می زد خوش بطی که آن بر من ریز
کاین جان مرا خدای از آب انگیخت
(مولوی)

نظرات ()